تبليغاتX
سیب من


سیب من

روزهام سگی می گذرن.خاک بر سر من با این زندگیم.روزی بیست بار اینو به خودم می گم:خاک بر سرت بی شعور...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23:45 توسط ا ل ه ا م|

ماشالله هزار ماشالله لپ تاپ که روشن می شه این نود 32 مثل شیـــــــــــــــــــــــــــــــــر میاد بالا آپدیت می شه و اصلا نطق ما کور می شه از این حجم خوشبختی! ندیده ام دیگه! مدت مدیدی آپدیت نمی شد و آخرش فهمیدم دلیلش پروکسیشه که با وایرلس دانشگاه نمی خونه و خلاصه بحث تخصصی شده بود و منم گاگول! نمی فهمیدم چشه تا بالاخره با پرداخت هزار تومان به یکی از بچه های لیسانس کامپیوتر مشکلاتم حل شد و الان هر چقدر هم فلش های ملت به جاهای ویروس دارشون مالیده بشه اصلا انگار نه انگار.کک لپ تاپم گزیده نمی شه.حالا چقدر سایت های بی ناموسی ویروسی هم می تونی اون وسط باز کنی بماند! 

فقط کمی تا قسمتی استرس داشتم که نکنه تو خوابگاه شبی نیمه شبی بیان گردنمو بگیرن و از روی سایت هایی که رفتم لو برم و اخراج بشم و اینا که اونم پرسیدم و فهمیدم که نه ...قابل پیگیری نیست و حتی رییس دانشگاه! هم نمی فهمه من کجاها می رم و خلاصه تیرشونه که به سنگ می خوره و من در این فضای بی انتهای نت شناورم بدون هیچ ترسی از ویروسی شدن و البته تنها کاری که نمی کنم سرچ های درسیه! 

در حال حاضر در منزجر کننده ترین قسمت زندگیم به سر می برم و مثل آدمی شدم که خودش سر زخم های خودشو می کنه...

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:19 توسط ا ل ه ا م|

یه مدت "تازه های کتاب" نداشتم و این اصلا معنی اش این نیست که مطالعه ای نداشتم و در راه کسب علم نکوشیدم بلکه وقت نداشتم تا فیوضات خودم رو با شما تقسیم کنم و حال این وقت حاصل شد.

خوب... اول اینو بگم که من کتاب هایی که معرفی می کنم به نظر خودم خیلی با حال و موثرند.راستش آدمی نیستم که کتاب های پست مدرنیسم و پسا مدرنیسم رو بزنم زیر بغل و هیچی هم ازشون نفهمم و هی قطر کتابامو به رخ بکشم بلکه گاهی با خوندن "دزده و مرغ فلفلی" هم نیشم به سبک سنجد باز می شه.پس کتابهای این جا الزاما روشنفکرانه و با کلاس نیستند ولی به احتمال قوی شما باهاشون حال خواهید کرد.

اولین کتاب "گل صحرا" واریس دیری هست که خیلی خیلی خیلی احساسات عجیب و غریب در شما برانگیخته می کنه و کسایی که خوندنش بین 2 تا 3 روز سمت انسان دوستی مغزشون به شدت هورمون های مهربونی و همدردی ترشح می کرد و در یکی دو مورد هم  از کسایی که خوندنش خدا زیر سوال رفت!

من عـــــــــــــــــــــــــــاشق هدایتم! بگو خوب... نه از این ها که مثلا فلان نویسنده رو دوست داری و 4 تا کتاب ازش می خونی نه... از اونا که خودمو می کشم براش و می دونم هرگز انسانی در ایران مثلش نخواهد اومد.از اخلاقاشم خیلی خوشم میاد و کلا یکم از سر جامعه انسانی زیاد تر بود و این دفعه در وصفش دوست صمیمی اش مصطفی فرزانه کتابی به اسم "آشنایی با صادق هدایت" چاپ کرده که محاله بخونین و عاشق یا عاشق تر صادق هدایت نشید.هر چند انسان هایی هستند  در خوابگاهمون که هنوز از من می پرسن مگه این صادق هدایت کیه که تو این قد دوسش داری؟! اگه جزو این دسته این که بی خیال بابا جون... صادق پفکه!

همین دیگه... عجالتا اینها رو بخونین خبرشو بدین تا باز بهتون معرفی کنم...ماشالله مغز که ندارم کامپیوتره!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 1:19 توسط ا ل ه ا م|

دقیقا شب قبل سمینار دادن که دعا دعا می کنی دولت گرامی اینترنتو از دسته قطع کرده باشه تا فردا جلوی استاد ضمن یادآوری دیکتاتوری موجود در مملکت دلیل بیاری که ننوشتن متن سمینارت از بی اینترنتی بود نه از روی تنبلی صفحات با سرعت 180 کیلو بایت پر سکند باز می شن و مشتی می کوبند بر دهان یاوه گویی که من باشم! برم دنبال درسم...
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 23:6 توسط ا ل ه ا م|

دیشب خواب "صدف" رو دیدم! خواب دیدم میاد خوابگاهمون و می گه:خونه ی ما ولنجکه اون وقت تو توی این دخمه زندگی می کنی!

من می گم خوب این که خونه ی من نیست! خوابگاهه! خونه ی ما اهوازه!

اونم می گه اه ه ه ه ه! دیگه بدتر! دهاتی!!!!!!!!!!!

این بخش کوچیکی از کانورسیشن ما توی خواب بود و در تمام مدت خواب داشت با پوتین سربازی شخصیت منو لگد کوب می کرد و منم همه اش ازش معذرت خواهی و پاچه خواری می کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قبلا ها ۴ تا خواب بی ناموسی هم می دیدیم و به صورت لایو همه چیز برامون رو بود اما از بس روحم کثیف شده هیچی انگار به نظرم نمیاد و همه چی برام اسلامی می مونه و واکنش هام به این چیزها کم شده.

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:49 توسط ا ل ه ا م|

امروز اتوبان تهران کرج رو به گند کشوندیم..وای عاشقتم...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:26 توسط ا ل ه ا م|

استاده چهار تا تمرین الکترودینامیک انداخته جلومون و رسما گند زده به آخر هفته ای که قرار هم نبود خیلی مهیج باشه! از دیشب ساعت ۸ تا ۴ بعد از ظهر امروز یه قسمت از یه سوالو حل کردیم! حقمونه... کسی که انقدر خله که میاد فیزیک می خونه باید روزی یه فصل هم زدش! بچه های ادبیات و فرانسه و آمار و ریاضی راه میرن سوت می زنن.موهام دیدن داره.شبیه انیشتین شدن... بچه که نخواهم داشت اما اگه داشتمم قطعا فقط اجازه تربیت بدنی خوندن داره!!!!!! خوب غر بسه...

چاقالو که نه اما وزن اضافه دار شدم! خیلی شیرینی می خورم و این بیشتر عصبیم می کنه.نمی تونم نخورم.نباید بخورم! مرده شورمو ببرن واسه یه لحظه مزه ی دهن تن به هر کاری میدم! حاضرم دو وعده غذا نخورم به جاش کیک های خمیر درنا کوفت کنم.

صورتمو اصلاح کردم انگار از جنگ برگشتم همه جامو زخم و زیل کردم و حالا فردا هم با این صورت قشنگ می خوام برم واسه نامزدم دلبری کنم.به نظرتون منو این جوری ببینه بازم می گیرتم؟!

می گم این غذاهای خوابگاه انگار خیلی کافور دارن! امیدو که می بینم فقط در مورد مسائل غیر بی ادبی و مودبانه و در راستای اهداف مقدس اسلامی صحبت می کنیم و اصلا انگار نه انگار که جنس مخالفیم و چهار تا نکته ی کنکوری بی ناموسی می بایست در روابطون وجود داشته باشه!

وای چقدر غر زدم! حالا پند اخلاقی من از این حجم مشکلات اینه که فردا در نقش یک فروند کبرای چاق شده تصمیم می گیرم که روزی یه دونه کیک کوچولو بخورم فقط و درسم هم بخونم و کرم های خوب کننده ی صورتمم بزنم و امید هم که دیدم شلوارمو دستمال گردن کنم از فرط بی ناموسی...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:46 توسط ا ل ه ا م| |

آخ که من‌ اهوازی هوای خوب کم دیده عاشق این جور هواهای امروزی روز جمعه ای هستم که دست یک فروند مذکر رو بگیرم و بریم تو خیابون و حلقه دستمون نباشه که هر افسر راهنمایی رانندگی بتونه واسه چند ثانیه گند بزنه به خوشیم که الانه که می گیرنم و می برنم که ریزک! حالا من که این جوری هلاک بیرون رفتنم چرا اول اولش ناز می کنم که حسش نیست!
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 16:5 توسط ا ل ه ا م| |

زندگی کردن با آدم هایی که هنوز نمی دونن "لندن!" کجاست و وقتی با تعجب داری واسه یکی دیگه تعریف می کنی که قلانی نمی دونه لندن کجاست و اونم نمی دونه سخته! زندگی با آدم هایی که نمی دونن دانشگاه سوربن و ام آی تی کجان سخته.زندگی با آدم هایی که مایکل جکسون رو نمی شناسن سخته.زندگی با آدم هایی که فکر می کنن نسل بشر با تلاش مداوم و سازنده ی آدم و حوا به وجود اومده و اصلا نمی دونن داروین کیه سخته.زندگی با کسایی که حتی اسم محسن چاووشی رو هم نشنیدن سخته.زندگی با آدم هایی که نمی دونن crazy یعنی چی سخته.... آدم های کنار من نه فیلم می بینن نه ترانه گوش می دن نه کتاب می خونن نه انگلیسی بلدن نه ورزش می کنن نه هنری دارن نه هیچ چیز دیگه ای! نمی دونم من نرمال نیستم یا اونا! فقط این جا توی این اتاق به شدت تنهام.هیچ حرف مشترکی نداریم جز کیفیت غذاها و درس... کاش زودتر ازدواج کنم.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:9 توسط ا ل ه ا م| |

شونصد روز اینترنت خوابگاه قطع بود که مبادا ما بی تربیت بشیم و شونزده آذر کارهای بی ناموسی ازمون سر بزنه و عوامل محترم این قطعی خبر نداشتن که بچه های ما گاگول تر از این حرفان و الان دراز کشیدن رو میان ترم هاشونو سیاسی هاشون هنوز به ری-گان فحش میدن! 

در همین ایام عدم دسترسیم به اینترنت برف هم اومد و در نظر بگیرین کسی که هنوز تو کف اومدن بارونه و وقتی بارون میاد معلق می زنه با دیدن برف -اونم برای اولین بار!- چه جفتک واروهایی تو حیاط زد و چه ندیده بازی هایی  که در نیآورد و هر آن ولش می کردن هویج به دست مثل کش در می رفت که بره آدم برفی درست کنه و روی برف های آب شده رو زمین غلت بزنه!

در همین روزها من اولین غذای خانمانه زندگیم رو درست کردم و الان خودم رو در موقعیت باز کردن رستوران ایتالیایی می بینم! یعنی شما در زندگی تون همچین خورشت قیمه بادمجون رو نخواهیییییییییییید خورد! خواهشا کسی نیاد این جا بگه من توی ۲ سالگی ام تو خوابگاه خورشت می پختم که با برخورد جدی مواجه می شه و اهل فن می دونن بین خورشت و اون ماکارونی اون دفعه ایم تفاوت های نجومی از لحاظ تخصصی بودن کار وجود داره و اینو دیگه هر کسی بلد نیست.

از هر وبلاگ چند تا پست عقبم... می رم بخونم.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:36 توسط ا ل ه ا م| |


Design By : Night Skin